ناصر الدين شاه قاجار

73

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى )

را ول كرده رانديم ، سوارهاى قزاق‌مزاق هم امروز همه با ما بودند ، عزيز السلطان هم به ما رسيد ، گفتم برو جلو چون عقب شلوغ بود او را فرستاديم جلو رفت تا نوكرها هم يكىيكى از عقب مىآمدند از يك سرازيرى پائين آمديم وارد دره شديم كه رودخانه قزل‌اوزن از ميانش مىگذرد ، از جنوب مىآيد به طرف شمال مىرود داخل رودخانه ميانج مىشود ، وسط دره يك طاق نصرت ساخته بودند ، جمعيت زيادى هم سر راه ايستاده بودند ، چهار عراده توپ ته‌پر كوهستانى هم حاضر كرده بودند ما را كه ديدند شيپور كشيدند و درق درق بنا كردند به شليك كردن ، من اول خيال كردم وليعهد و امير نظام اينجا هستند ، نگو از بس ما زود سوار شديم وليعهد اينها ميخواسته‌اند بعد ازين بيايند اينجا ما كه رسيديم و صداى توپ را در ميانه شنيدند سوار شده بودند كه خودشان را به ما برسانند ، امين السلطان هم نزديك طاق نصرت به ما رسيد خلاصه رانديم رو به شمال آخر دره تنگه مىشود ، پل را آنجا بسته‌اند ، يك قراول‌خانه خوبى هم نصرت الدوله اينجا ساخته است از آن قراولخانه بهتر ، امين السلطان اينها پياده شدند رفتند توى قراولخانه گردش كردند ، پل قزل‌اوزن سه چشمه دارد خراب است بايد تعمير بشود ، از پل گذشته رسيديم به اول گردنهء قافلانكوه ، رودخانه قزل‌اوزن آب زياد ندارد ، اسب مىشود زد سيد بورانى مجد الدوله گفتند به آب زده بود [ ند ] . [ 42 ] هوا امروز ابر شديد بود ، استعداد داشت ، كم‌كم هم بناى باريدن گذاشت ، از گردنه كه بالا رفتيم سروكله وليعهد و ساعد الملك و آدمهايش پيدا شد ، پياده شده بودند ، ايستاده بودند وليعهد را سوار كرديم و با وليعهد صحبت‌كنان رانديم ، امين السلطان هم بود صحبت مىكرديم و مىرانديم ، درين بين باران شديد شد من چتر گرفتم ، اين كوه همه نرمان و سبز است ، بعضى جاهاش هم زراعت كرده بودند ، گلهاى قرمز كه بوته دسته‌دسته درمىآيد ، جاجرود ازين گل خيلى دارد اينجا هم زياد داشت ، فصلش هم هست ، همه باز شده بود ، خيلى قشنگ بود . قدرى كه رانديم ، امير نظام پيدا شد پياده ايستاده بود با آذربايجانىها و حاجى حسام الدوله و غيره ، امير نظام را هم سوار كرديم ، امير نظام حالش خيلى خوب است ، چندان پير نشده است ، زرنگ است و كاركن و خيلى خوب ، از ديدن امير نظام حقيقتا خيلى خوشحال شدم ، ده سال بود او را نديده بودم ، امير نظام هم از ديدن ما خيلى خوشحال شد وليعهد مىگفت اين كوه خيلى شكار دارد آدم فرستادم جرگه كنند بزنيد ، گفتم حالا باران مىآيد نمىشود ، انشاء اللّه وقت ديگر ، باران هم به شدت مىباريد ، منصور ميرزا پسر اسكندر ميرزا كه خيلى شاهزاده خرى است در روزنامه سفر سابق هم نوشته بودم احوالات